فارسی
چهارشنبه 26 تير 1398 - الاربعاء 14 ذي القعدة 1440

سخنرانی های استاد حسین انصاریان


متخلق به اخلاق متقین

تقوای الهی - روز پنجم سه شنبه (27-9-1397) - ربیع الثانی 1440 - حسینیه آیت الله ابن الرضا - 12.11 MB -

 معنای تقوادشمنان ظاهری و پنهانیاخلاق متقینتقوای حضرت یوسف در برابر زلیخاتواضع حضرت یوسف در برابر حقدرخواست‌های حضرت یوسف از خداونددعای بعد از نماز حضرت زهرا(س)عاقبت مخلوط شدن بدی‌ها و خوبی‌هاهشدار الهی برای انگور حرامسوگواره

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل‌بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین.

 

 معنای تقوا

آیۀ هجدهم سورۀ مبارکۀ حشر دو بار امر به تقوا می‌کند، تقوا و اهل تقوا محبوب پروردگارند. در سورۀ آل‌عمران می‌خوانیم «فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِين»(آل‌عمران، 76) خدا پیوسته اهل تقوا را دوست دارد، یک محبتی نیست که زمان معینی داشته باشد یا قطع و وصل شود، «یحب» فعل مضارع است و در آیۀ شریفه هم دلالت بر حال نمی‌کند چون سیاق آیه دلالت بر حال را نمی‌رساند، اینجا معنای مضارع معنای همواره و همیشه و پیوسته است.

محبت خداوند به اهل تقوا دائمی، ابدی و همیشگی است؛ تجلی این محبت در قیامت «جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ»(آل‌عمران، 15) است، «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَر»(توبه، 72) است، «يُزَكِّيهِمْم» پاک شدن پرونده است، «نُزُلًا مِنْ غَفُورٍ رَحِيم»(فصلت، 32) شمول رحمت به اهل تقواست.

روایات تقوا و آیات مربوط به تقوا را که دقت می‌کنیم می‌بینیم تقوا یعنی عمل به واجبات و ترک محرمات و آراسته بودن به خوبی‌های اخلاقی است، آن کسی که واقعاً خدا را عبادت می‌کند تقوا به خرج می‌دهد. کلمۀ تقوا ریشه‌اش سه حرفی است (و ق ی)، مصدرش می‌شود (وقی)، فارسی آن (خود نگاه داشتن) می‌شود.

متقی یعنی آن کسی که خدا را در هر موقعیت شبانه‌روز در هفده رکعت نماز، یک ماه رمضان، عبادت مالی مثل خمس و زکات، عبادت حقوقی مثل رعایت حق همۀ آنهایی که به انسان حق دارند، یاد کند؛ این عبادت رخ نشان نمی‌دهد مگر اینکه انسان خود را از حملات شدید هوای نفس و شیاطین حفظ کند.

 

دشمنان ظاهری و پنهانی

عبادت ذاتاً با تقوا تحقق پیدا می‌کند ولی باید آدم از دسترس دشمن دور باشد، دشمنی مثل خواسته‌های نامشروع، دشمنانی مثل شیاطین پنهان و شیاطین ظاهر، همین‌هایی که در همۀ دنیا با قلم و قدم و زحمت و کوشش و مقاله و فیلم و سینما در حال گمراه کردن مردم هستند. کسی نمی‌تواند عبدالله شود تا این تقوا را نداشته باشد، انسان تا خودش را از خواسته‌های غیرمعقول باطن خودش و از شیاطین پنهان و آشکار حفظ نکند، تحقق عبادت امکان ندارد.

اگر راه جولان خواسته‌های نامشروع و فرهنگ شیاطین پنهان و آشکار شرق و غرب به روی انسان باز باشد، انسان را آن خواسته‌ها و شیاطین اسیر می‌کنند و نمی‌گذارند وارد عبادت شود؛ آزادی از این دو چهرۀ خطرناک خبیث به انسان امکان عبادت می‌دهد، پس ما در عبادت و در اخلاق ردپای کامل تقوا را می‌بینیم.

 

اخلاق متقین

امیرالمؤمنین(ع) می‌فرمایند: «التُقی، رئیس الاخلاق» فرمانده و دستوردهنده و همه کارۀ اخلاق انسان، تقواست. آدمی که می‌خواهد یک انسان اخلاقی باشد چاره‌ای ندارد جز اینکه از آنچه ضد اخلاق است خودش را مصونیت بدهد و در حصار الهی قرار بدهد و الا نمی‌تواند آدم نیک‌اخلاقی باشد، حسود منفور خداست، طمع‌کار منفور خداست، بخیل منفور خداست، مغرور منفور خداست، اینها اگر در وجود آدم باشد اخلاقی نیست.

در فرمایشات بزرگان دیدم که از آیات قرآن هم استفاده کردند و فرمودند که یک عده‌ای اخلاقشان «اخلاق سبوعی» است؛ یعنی روحیۀ درندگی دارند، درندگی هم به این نیست که یک خنجر در جیبشان است، در خیابان که راه می‌روند شکم پاره می‌کنند، خیر؛ درنده یعنی حیوانی که هیچ‌چیز را ملاحظه نمی‌کند، حمله دارد، ستم دارد، ظلم دارد.

یک عده‌ای هم اخلاقشان «اخلاق شیطانی» است؛ یعنی بندباز هستند، حیله‌گر هستند، مکار هستند و هنرمندانه می‌توانند سر همه کلاه بگذارند، سر پدرشان و مادرشان و خواهرشان و برادرشان و رفیقشان و سر همه را می‌توانند کلاه بگذارند.

انسانی که آلوده به اخلاق سبوعی و آلوده به اخلاق شیطانی است، تابلوی درونش جای نقش بستن حسنات اخلاقی نیست. انسان متکبر نمی‌تواند فروتن باشد، بخیل نمی‌تواند جواد باشد، حریص نمی‌تواند قانع باشد، درنده نمی‌تواند آرام باشد. این خیلی جملۀ مهمی است که جزء روانکاوی‌های دقیق امیرالمؤمنین(ع) است، یعنی میلیون‌ها روان‌شناس پر قدرت دنیا مثل «فروید» باید بیایند خاک روی ناخن کوچک امیرالمؤمنین(ع) بریزند و بگویند ما در کنار تو نه روان‌شناسی می‌دانیم و نه روانکاوی.

«التُقی، رئیس الاخلاق» یعنی باطن پاک می‌خواهی، روان پاک می‌خواهی، روان نورانی و روان ملکوتی می‌خواهی، برو سراغ تقوا یعنی خود را از بخل و کبر و کینه و حرص و حسد مصونیت بده تا آنچه ضد این رذائل است در صفحۀ باطن تو نقش ببندد. ترک محرمات هم که خودش قوی‌ترین تقواست، پرقدرت‌ترین روحیۀ تقواست.

 

تقوای حضرت یوسف در برابر زلیخا

شما داستان هفت سال برخورد یوسف را با آن بانوی کاخ می‌دانید، آن را من نمی‌خواهم نقل کنم، اما حدوداً بین سی تا چهل سال بعد از اینکه از چاه‌افتادن یوسف گذشته بود در سفر سوم وقتی ده‌تا برادر او را شناختند، بهت کردند. آنان فکر می‌کردند این بچه آن زمانی که هشت سالش بود و او را انداختند داخل چاه، صدتا کفن پوسانده، چون دیگر خبر از او نداشتند، ولی بین سی تا چهل سال بعد دیدند عزیز مصر است.

برادران بهت‌زده شدند، وجود مبارک یوسف بهت برادران را برطرف کرد که چه خبرتان است شگفت‌زده شدید؟ چه شد که من از خاک خاری چاه به عزت عزیزی مصر رسیدم؟ علت چه بود؟ قرآن بیان می‌کند: «إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ» کسی که تقوا پیشه کند و این تقوا را نگه دارد، نبازد، از دست ندهد «فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِين»(یوسف، 90) یقیناً خداوند اجر نیکوکاران را یعنی اهل تقوا را چون بهترین نیکی تقواست، بهترین نیکی صبر است، خداوند پاداش نیکوکاران را تباه نخواهد کرد.

اگر ما هفت سال در کاخ عزیز در برابر آن زن جوان زیبای شوهردار قرار گرفتیم و هفت سال به او گفتیم معاذالله، این نیست که تو به این آسانی از من می‌خواهی، من در یک پناهگاهم، (عوذ  تعویذ  معاذ) من در یک پناهگاهم، پناهگاه الهی که صد میلیون مثل تو دسترسی به من ندارند، من در اختیار هوای نفس نیستم که به تو بار اول بگویم بله برویم داخل اتاق خلوت، من در پناهگاهم و دیوارهای این پناهگاه این‌قدر بلند است که اصلاً من تو را نمی‌بینم و صدایت را نمی‌شنوم، این پناهگاه الله است.

حضرت یوسف به آن زن گفت: «معاذالله». معاذالله به معنی لب‌گزه نیست، معاذالله گفت که به او بفهماند من در یک پناهگاهم که شیطان، شیاطین، هوای نفس، شهوت، هیجان و غریزه دسترسی به این پناهگاه ندارد، نمی‌توانی من را از این پناهگاه دربیاوری. این تقواست و همین تقوا و استقامت بر این تقوا، یوسف را که ته چاه بود تبدیلش کرد به خورشید مملکت مصر و یک ملت در برابرش تواضع کردند، یک ملت مثل یک سرباز برایش بالا زدند و رژه رفتند، یک ملت به حرفش گوش دادند.

 

تواضع حضرت یوسف در برابر حق

حالا بشنوید از تخت‌نشینی یوسف، اولین روزی است که پادشاه مصر بالاترین پست مملکت را به یوسف داده و او شده عزیز مصر، یعنی مرد نیرومند و قوی کشور عزیز، امروز شده نخست‌وزیر کشور. مصر در زمان یوسف کشور معمولی نبود، من تاریخ یوسف تا امروز را نمی‌دانم چند سال است، ولی مصر از نظر تمدن یکی از قدیمی‌ترین کشورهای جهان است، زمان یوسف مملکت متمدن بود، اداره داشت، قانون داشت، جاده داشت، خبررسانی و خبرگیری داشت، مملکت متمدنی بود. صندلی این مملکت متدین را دادند به یک جوان، چیزیش شد روی این صندلی؟ هیچ چیزش نشد.

فکر می‌کنم ابوالفتوح در قرن هفتم در تفسیرش نقل می‌کند، من شاید سی سال باشد که این مطلب را دیدم، الان دقیق نمی‌توانم بگویم. یک صندلی یک اداره را به یک کسی می‌دهند قند در دلش آب می‌شود، می‌دود به زنش، به بچه‌اش، به این و آن تلفن می‌کند که من امروز صندلی‌دار شدم، مدیر شدم، چنان هم باد می‌کند که اگر خدا ولش کند می‌ترکد.

صندلی یک مملکت متمدن با این عظمتی را به یک جوان دادند، آن هم جوانی که یک روز است از زندان آزاد شده است؛ شما این صندلی را با آن زندان مقایسه کنید. زندان‌های فرعون‌ها خیلی زندا‌ن‌های بدی بوده، خیلی تاریک، زیرزمین، شکنجه‌گاه، سختگیری به زندانیان؛ امروز آزاد شده و پست به او دادند، روز اول پست وزارت دارایی را دادند بعد دیدند این خیلی قوی است عزیز مصر شد.

ایشان نقل می‌کند: یوسف صبر کرد شب شود، شب هم صبر کرد همه خواب بروند، چون جایش که داخل کاخ نبود، هنوز کاخ‌نشین نشده فعلاً به او عزیزی مصر را دادند یک جایی را گفته به من بدهید فعلاً زندگی کنم تا بعد؛ نیمۀ شب یک لباس کهنه وصله پینه‌ای پوشید، از در آن خانه آمد بیرون، بیابان هم دور نبود، شهر آن‌قدر بزرگ نبود، آمد داخل بیابان، چه کسی دارد او را می‌پاید؟ جبرئیل.

این قضیه و این داستان را جبرئیل برای پیغمبر می‌گوید، وقتی که سورۀ یوسف را نازل می‌کند از جمله لطائفی که برای پیغمبر می‌گوید این بخش است. سورۀ یوسف حقایق بسیار دقیقی دارد که من فکر می‌کنم در این «تفسیر حکیم» که سی و پنج جلد است، در تفسیر سورۀ یوسف حدود چهارصد صفحه سوره را تفسیر کردم و تا کتاب‌های قرن سوم را گشتم، لطائف و دقائق این سوره را پیدا کردم، نظام دادم و نوشتم.

جبرئیل به پیغمبر می‌گوید: آن روزی که صندلی عزیز مصری را به او دادند و کل کشور افتاده دستش... شاه کاره‌ای نبود همه کاره نخست‌وزیر بود، لذا در آیات ببینید کل کارها را ایشان انجام می‌داد، اعلیحضرت می‌خورد و می‌خوابید و دو سه شب پی در پی خواب هفت‌تا گاو چاق و لاغر را دید، بیشتر از این دیگر کاری نداشت، همۀ کارها را ایشان می‌کرد.

جبرئیل گفت: یا رسول‌الله! شب که شد و همه خوابیدند، یک لباس کهنه پاره پوشید، آمد داخل بیابان و رفت داخل یک چاله، چالۀ خاکی ـ چاله‌ای که خیلی عمق ندارد، یک جایی که از سطح زمین یک مقدار پایین‌تر بود و می‌شد صورت روی خاک گذاشت ـ صورتش را روی خاک گذاشت و این حرف‌ها را به خدا گفت که در سورۀ یوسف است «رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْك»(یوسف، 101) پروردگارا! این صندلی عزیزی را شاه به من نداده، شاه چه کسی است؟ این قدرت کشورداری و این مقام را رئیس‌جمهور به من نداده، رئیس‌جمهور کیلو چند است؟

«رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْك»، عباد خدا چقدر حواسشان جمع است اتیتنی الملک نگفت، «رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْك» خدایا از مجموع پنج قارۀ زمین، از قارۀ آسیا یک گوشه‌اش را به نام مصر که اندکی حکومت است به من عطا کردی، یعنی با چشمش این حکومت را پست و کوچک دید. خیلی خوب است آدم غیر خدا را بزرگ نبیند، خودش را بزرگ نبیند، طایفه‌اش را بزرگ نبیند، مملکتش را بزرگ نبیند، علمش را بزرگ نبیند، شخصیتش را بزرگ نبیند، «قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْك» مقداری، حکومت اندکی به من عطا کردی.

 

درخواست‌های حضرت یوسف از خداوند

امیرالمؤمنین(ع) وقتی عاشقان خدا را به اصرار همام بن شریح معرفی می‌کند، چون نمی‌خواست برای همام به تنهایی حرف بزند، بر جان حمام می‌ترسید ولی اصرار کرد، پافشاری کرد به امیرالمؤمنین(ع) که بگو، امام هم صد و ده خصلت از عاشقان خدا برای همام بیان کرد، یکیش این بود: «عظم الخالق فی انفسهم» در باطن خدا را بزرگ می‌دیدند، «و صغر ما دونه فی اعینهم» اما مادون خدا و غیر خدا را هر چه در این عالم بود در چشمشان کوچک می‌دیدند.

آنان در باطن کسی را راه نداده بودند که در باطن غیر خدا را تماشا کنند، یعنی لایق نمی‌دانستند آسمان‌ها و زمین و موجودات و گیاهان و دریاها و کوه‌ها را در باطن راه بدهند با چشم باطن نگاه کنند که یک وقت بزرگ نموده شوند، «و صغر ما دونه فی اعینهم» تمام عالم روبه‌روی چشم ظاهرشان بود، خیلی هم کوچک می‌دیدند.

این حکومتی که به من دادی اندک است؛ یعنی این اندک نه جای این است که دلم را خوش کنم، نه جای این است که شانه‌ام را بالا بیاندازم، نه جای این است که خودنمایی کنم، نه جای این است که مغرور شوم. این یک جمله بود. «وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيث»(یوسف، 101) اندکی از علوم و اندکی از حقایق را به من یاد دادی، همۀ علم که پیش من نیست، یک ذره به من عنایت کردی.

«فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» ای به وجود آورندۀ آسمان‌ها و زمین یک درخواست از تو امشب دارم، آن هم در بهار جوانی و رسیدن به مقام عزیزی مصر یک درخواست دارم: «تَوَفَّنِي مُسْلِماً» من را با ایمان از دنیا ببر، من مؤمن بمیرم، من تسلیم تو بمیرم «وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِين»(یوسف، 101) بعد از مردنم هم من را در گروه‌های پوک و پوچ قرار نده، من را ببر در گروه بندگان شایسته‌ات.

 

دعای بعد از نماز حضرت زهرا(س)

خیلی جالب است بعد از نماز زهرای مرضیه یک دعاهایی را می‌خواند که برای خودش است و از پدرش یاد نگرفته بود. فاطمۀ زهرا چشمۀ علم الهی بود، از همۀ باطن او دانش می‌جوشید. ایشان یک دعا دارد مفصل است، بعد از هر نماز عصرش می‌خواند، یک جمله‌اش این است: خدایا! زهرا که از دنیا رفت «فجعل نفسی فی الانفس الصالحه» من را در بندگان صالحت در برزخ و قیامت قرار بده. این تقوای در محرمات است.

ائمۀ ما تقوا را که به‌طور گسترده معنی می‌کنند، در واجبات نشانش می‌دهند که این است تقوا، در اخلاق نشانش می‌دهند و می‌گویند: «التُقی، رئیس الاخلاق» در محرمات نشانش می‌دهند، «معاذالله» این است، این است که خدا می‌فرماید: «فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِين»(آل‌عمران، 76) از بس که این تقوا ارزش دارد.

 

عاقبت مخلوط شدن بدی‌ها و خوبی‌ها

آیه را دقت کنید، عظمت تقوا، موقعیتش، جایگاهش، آثارش، بزرگیش را شنیدید. برادران! یک وقت خوبی‌هایمان را با بدی‌ها قاطی نکنیم، مثل بچه مدرسه‌های قدیم نباشیم، بچه بودیم نمی‌فهمیدیم، عقلمان نمی‌کشید، مثل حالا دین را نمی‌فهمیدیم، دور هم جمع می‌شدیم و می‌گفتیم: ما اگر کار بد بکنیم و کار خوب بکنیم، خدا روز قیامت کارهای خوبمان را در یک کفه می‌گذارد، بدی‌هایمان را هم در یک کفه، هر کدام سنگین‌تر شد ما آن طرفی می‌شویم؛ اگر گناهان سنگین‌تر شد ما را می‌برند جهنم و خوبی‌ها به باد می‌رود، اگر خوبی‌ها سنگین‌تر شد که بدی‌ها به باد می‌رود و ما را بهشت می‌برند.

امام باقر(ع) طبق کتاب «کافی» این حرف بچگانه را قبول ندارد، خیلی روایت جالبی است، روایت بسیار مهمی است، حضرت باقر(ع) می‌فرماید: بدی‌ها سرکۀ تلخ است، خوبی‌ها عسل شیرین است؛ اگر این سرکۀ تلخ را با این عسل شیرین قاطی کنند و هم بزنند بعد ببرند داخل مغازه و بگویند آقا بیا ما یک جنس مخلوطی داریم سرکه و عسل، کسی که سرکه و عسل نمی‌خورد، یک بندۀ خدا قیمت می‌گیرد کیلو چند؟ دو هزار تومان، می‌گوید کیلو ده شاهی هم نمی‌ارزد، چون هم عسل خراب شده هم سرکه. امام باقر(ع) می‌فرماید: با سرکۀ گناهان عسل خوبی‌هایتان را قاطی نکنید، مشتری قیامت که خداست نمی‌خرد، عمل صالح را با گناهان مخلوط نکنید.

قرآن اتفاقاً این جمله را دارد که «خَلَطُوا»(توبه، 102)، سیئات را با عمل صالح مخلوط نکنید، باطن را آلوده نکنید، ظاهر را آلوده نکنید، صاف باشید، پاک باشید، «وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِين»(توبه، 108)، «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ»(بقره، 222)، «فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِين»(آل‌عمران، 76) اینها را در نظر داشته باشید، خدا در بازار قیامت آلودگی نمی‌خرد.

آنهایی که لیاقت دارند آلودگی‌هایشان را پاک کند «وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِل»(اعراف، 43) اما یک عده‌ای هم این شایستگی را ندارند، پروردگار عالم می‌گوید شایستگی ندارند «وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ» خدا با آنها حرف نمی‌زند «وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ» و روز قیامت نظر رحمت به آنها نمی‌کند «وَ لا يُزَكِّيهِمْ» تصفیه‌حساب هم به آنها نمی‌دهد «وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ»(آل‌عمران، 77) اینها در دوزخ جریمۀ دردناکی خواهند داشت.

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» ای اهل ایمان، چرا ای اهل ایمان؟ چرا نمی‌گوید یا ایها الناس اتقوا الله؟ چون مردم مؤمن حرف خدا را گوش می‌دهند، مردم مؤمن تقوا را رعایت می‌کنند. وقتی تقوا فوق‌العاده شود از همه طرف خداوند آدم را یاری می‌کند.

 

هشدار الهی برای انگور حرام

من سال پنجاه یعنی سی و هفت سال پیش اولین بار بود ده شب همدان منبر می‌رفتم، یک عالم بسیار مورد احترامی که در مسجد جامع همدان امام جماعت بود و پشت سرش هم پر بود به نام حضرت آیت‌الله حاج سید موسی خوانساری، ساکن همدان بود. پدر ایشان متولد اینجا بوده، بعد ایام جوانیش ظاهراً می‌رود نجف درس می‌خواند و به علتی می‌آید همدان، مردم می‌بینند این یک طلای بیست و چهار عیار است نگهش می‌دارند. دوتا پسر از او متولد می‌شود؛ یکی ایشان بود، یکی هم یکی دیگر بود آن را هم من دیده بودم.

ایشان روزهای سوم چهارم فهمید که من اهل این منطقه هستم، آمد دیدن من، من هنوز سنی هم نداشتم سی سالم نشده بود، شب پای منبر به ایشان گفتم: من فردا می‌خواهم بیایم بازدید شما. گفت: تشریف بیاورید. یک خانۀ قدیمی داشت و یک زندگی زاهدانه، مطالبی را برای من گفت، دلگیر از اوضاع زمان بود، می‌گفت آدم خوب کم شده، این را با غصه می‌گفت.

ایشان گفت: من جزو شاگردان دوره‌های دوم مرحوم آیت‌الله آقا شیخ عبدالکریم حائری بودم، چون آقا شیخ عبدالکریم داماد حاج میرزا ابراهیم خوانساری بود و می‌دانست من هم خوانساری هستم به من محبت ویژه‌ای داشت. یک روز به من فرمود: آقا سید موسی من بعدازظهر می‌خواهم بازدید یکی از تجار محترم قم بروم، شما هم با من بیا. گفتم: چشم.

بعدازظهر آمدم در خانۀ حاج شیخ و با همدیگر رفتیم قم، آن وقت جمعیتش پانزده هزار نفر نبود. من اوایل طلبگی یادم است قم شصت هفتاد هزار جمعیت داشت، شهر هم پیچیده به باغ انار و انگور و انجیر بود، مثل حالا نبود، خیلی باغ در خود قم بود و کشاورزی آباد و خانه‌های بزرگ داشت.

منزل این تاجر حیاطش باغ بود، باغ دو هزار متری، حاج شیخ در مواد میوه‌ای به انگور خیلی علاقه داشت، صاحب‌خانه هم می‌دانست، به خادمش گفت برو داخل باغ یک ظرف انگور بچین بیاور. خادم رفت و یک ظرف انگور آورد، انگورهای خیلی ناب و خوش‌قیافه. صاحب‌خانه به حاج شیخ گفت: آقا میل بفرمایید. حاج شیخ فرمودند: میل ندارم. یک خوشه؟ نه، میل ندارم. از خوشه‌ یک خوشه بکنید و در خانۀ من میل کنید، من ناراحت می‌شوم. فرمود: میل ندارم، شما هم ناراحت نشو.

ایشان انگور نخورد. آمدیم بیرون داخل کوچه، ماشین که نبود پیاده می‌رفتیم، گفتم: آقا من سیدم و شاگردتان هستم، ممکن است به من بفرمایید با این میل شدیدی که شما به انگور داری چرا انگور نخوردید؟ فرمود: حالا نخوردم، اینکه دیگر تفسیر نمی‌خواهد، توضیح نمی‌خواهد، میل نداشتم. گفتم: آقا من خوانساری هستم و در سؤالم لجبازم. حاج شیخ فرمود: چیزی نیست. گفتم: من نمی‌روم، تا در خانه‌تان می‌آیم، نگویی می‌آیم داخل خانه. گفت: موسی قول دینی به من می‌دهی تا من زنده‌ام نگویی؟ گفتم: بله، آقا قول دینی می‌دهم. حاج شیخ فرمود: این انگوری که برای من آوردند، من آمدم دست دراز کنم شکمم به شدت حالت استفراغ گرفت، یعنی به من گفت آقا شیخ انگور حلال نیست و نخوردم.

ما خداحافظی کردیم، حاج شیخ رفت و من هم رفتم پیش آن صاحب‌خانه، نگفتم حاج شیخ چه چیزی به من گفته، گفتم: آقا می‌شود به این خادم خود بگویید این انگور را از کدام کنده‌های حیاط چیده؟ انگور خیلی خوبی بود. گفت: می‌خواهی که همان ظرف را بردار برو. گفتم: نه، من انگور نمی‌خواهم. خادمش را صدا کرد و پرسید: انگور برای کدام باغچه است؟ گفت: برای هیچ‌کدام. چرا؟ گفت: مرجع تقلید مهمان تو بود، من چهار پنج‌تا باغچه را یک دانه انگورش را چیدم، دیدم هنوز مقداری ترش است و خیلی خوب نیست، به درد مرجع تقلید نمی‌خورد، پریدم باغ کناری، آنجا گشتم دیدم انگورهای خوبی دارد، آنها را آوردم.

اگر به ما مال حرام بدهند شکم ما به ما اعلام می‌کند نگیر یا نخور؟ پس ما پنجاه سال است چه کار می‌کنیم؟ چه کار می‌کنیم که هنوز خبرنگار الهی در وجود ما جا نگرفته که خیلی چیزها را به من خبر بدهد و ما بشویم مصداق «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُم»(محمد، 7).

 

سوگواره

می‌گویند که وجود مبارک حضرت معصومه بین هفده تا بیست و هفت سال، هجده تا بیست و هفت سال ـ مختلف نقل می‌کنند ـ در دنیا زیستند، ایشان در ساوه سخت بیمار شدند، به درخواست خودشان ایشان را قم آوردند، قم هم خیلی عمرشان طولانی نبود و از دنیا رفتند.

قمی‌ها از اول شیعه بودند، حالا من جمعیت آن روز قم را نمی‌دانم، شهر به کل تعطیل شد، مرد و زن قم و اطراف دهات‌ها جمع شدند که خانمی دارای مقام عصمت، دارای مقام علم، دارای مقام سیادت، دختر معصوم و عمۀ معصوم از دنیا رفته، اینها مهم بوده، نبوده؟ این ارزش‌ها باعث شد که کل قم تشییع جنازه بیایند.

دختر معصوم، عمۀ معصوم، حالا شوهر که نکرده بود بگوییم مادر معصوم و مادربزرگ معصوم؛ اما جامع‌تر از این ارزش‌ها مگر در صدیقۀ کبری فاطمۀ زهرا نبوده؟ مگر زهرا عالمه نبود، آن هم علم بی‌قید؟ مگر معصومه نبود؟ مگر دختر پیغمبر نبود؟ مگر همسر ولی‌الله‌الاعظم نبود؟ مگر مادر دو امام نبود؟ مگر مادربزرگ زین‌العابدین(ع) و مادر یازده امام نبود؟

چه خبر بوده در مدینه که به امیرالمؤمنین(ع) بعدازظهر می‌گوید: علی جان! من امشب از دنیا می‌روم، من را شب کفن کن، غسل بده، شب به خاک بسپار، راضی نیستم در مراسم من این مردم شرکت کنند؛ چه شده بود؟ چه شده بود که شب این بدنی که هم هیکل پیغمبر بود، امیرالمؤمنین(ع) به تنهایی خیلی راحت بلندش کرد و او را آورد داخل حیاط، سنگین نبود؟ نه، سنگین نبود. امام صادق(ع) می‌گوید: از مادرم غیر از پوست و استخوان چیزی باقی نمانده بود.

خیلی اعتقاد به کمک اسما بنت عمیس ندارم چون اسما آن وقت زن ابوبکر بود و نامحرم، آنهایی که کنار بدن بودند علی بود و حسن بود و حسین بود و این دوتا دختر پنج ساله و چهار ساله، به دخترها گفت: بروید داخل اتاق، به دوتا بچه‌هایش گفت: شما آب بیاورید. در تمام تاریخ عالم سابقه ندارد یک بدنی را سه‌تا امام غسل بدهند؛ حسن و حسین آب می‌آوردند روی بدن مادر می‌ریختند، امیرالمؤمنین(ع) از زیر پیراهن بدن را غسل داد. وسط‌های غسل بود که آمد سرش را به دیوار گذاشت و بلند بلند گریه کرد. بچه‌ها گفتند: بابا شما که به ما سفارش می‌کردی آرام گریه کنیم. گفت: بله عزیزانم، مادرتان به من نگفته بود، دستم به بازویش رسید، این‌قدر غلاف شمشیر زدند که بازو شکسته و ورم کرده است.

بدن را کفن کرد، صدا زد عزیزانم این آخرین بار است مادرتان را می‌بینید. حسن آمد بالای سر جنازه صورت روی صورت مادر، ابی‌عبدالله(ع) آمد صورت کف پای مادر، این دوتا دختر روی دو طرف بدن صورت گذاشتند. هر کدام را برمی‌داشت کنار می‌برد که بیاید یکی دیگر را بردارد، باز آن کسی که برده بود می‌دوید خودش را روی بدن مادر می‌انداخت، منظرۀ عجیبی بود که امیرالمؤمنین(ع) شنید منادی می‌گوید: علی جان! بچه‌ها را از روی بدن بردار، ملائکۀ عالم دیگر طاقت تماشای این منظره را ندارند.

 

 خوانسار/ حسینیۀ ابن‌الرضا/ دهۀ اوّل ربیع‌الثانی/ پاییز 1397ه‍.ش./ سخنرانی پنجم

کلیپ های منتخب این سخنرانی
مطالب مرتبط
سخنرانی های مرتبط
حضرت زهرا(س) یوسف قدرت و ریاست
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز